تبليغاتX
اشک شکسته

عاشق به عشق یارم ،آنکس که عشق داند ، عاشق نگه دارد

عشقی که گردد آخر قلبم به دور قلبش

هر جا که می رود او افتد به زیر پایش

قلبم به او سپردم غم را زخانه بردم به قلب خاک سپردم

چشمم به راه او است، قلبم در انتظار است او مهربان عشق است

مهرش به سینه دارم

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 14:33 توسط الهام |


+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 15:3 توسط الهام |



+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 14:49 توسط الهام |


***********************************************

 اشك در چشم من طوفان غم دارد ولي خنده بر لب ميزنم تا كس نفهمد درد ***************************************************

 خيلي ها مترسك رو دوست ندارند چون پرنده ها رو مي ترسونه ولي من دوسش دارم چون تنهايي رو درك مي كنه ***************************************************

 صداي خيس بارون رو مي شنوي؟ آسمون دلش گرفته...آسمون داره اشک ميريزه....... دل خيس آسمون داره داد ميزنه . کجايي پس؟ انگار آسمون هم انتظار مي کشه.. آسمون داره گريه مي کنه.. درست مثل من.. من از شادي اشک مي ريزم اون از غصه... آخه من تو رو دارم و اون نداره همش با این هرف به خودم دروغ میگم اینو میگم که حسودیم نشه به بقیه . و حال می گویم که :::چه قدر دوست داشتم تمام دلتنگي هاي اين روز ها را با كسي تقسيم مي كردم ، و يا كسي بود براي گوش دادن و درد دل كردن ، بماند كه آنقدر فاصله زياد شده كه هرچه فرياد مي زنم گويا صدايم را نه تو مي شنوي و نه هيچ كس ديگر ***************************************************

 خدایا آنکه در تنها ترین تنهائیم تنهای تنهایم گذاشت در تنها ترین تنهائیش تنهای تنهایش نذار ***************************************************

روزی که از مادر متولد شدم. صدایی طنین افکند. در گوش پرسیدم کیستی؟ گفت: غم وقتی که کودکی بیش نبودم، فکر میکردم غم عروسکی است که من با آن بازی می کنم. حال می دانم که من عروسکی هستم بازیچه دست غم سپهر ***************************************************

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 12:29 توسط الهام |


زندگی گفت که آخر چه بود حاصل من . عشق فرمود تا چه گوید دل من . عقل نالید کجا حل شود مشکل من . مرگ خندید در خانه ی ویرانه ی من *************************************************** خدایا آسان بودن دشوار است آسانم کن خداوندا کلام تو بودن دشوار است بارانم کن خدایا خداوندا آن نیستم که باید آنم کن... *************************************************** زمستان سرآغاز نگاه سرد تو بود و شب بلورین من معصومانه شکست با حجم سنگ های غرور تو *************************************************** (( باید دیگر شد تا به یکدیگر شدن رسید,یکدیگر شد تا به همدیگر شدن رسید و همدیگر شد تا به معنی و رنگ و بو وگرمی و نور راستین عشق را که ودیعه ی گران بهای خداست در گنجینه ی نهاد ادمی دریافت)) (شریعتی) *************************************************** عشق برای همیشه بی کلام می ماند، اما برای کسانی که عشق نمی ورزند شوخی بی رحمانه ای بیش نیست *************************************************** دوست داشتن کسي که لايق محبت نيست اسراف محبت است !!! *************************************************** گفتی ستاره موندنیست دیدی ستاره هم گسست؟! عهدی میون ما نبود عهد نبسته هم شکست *************************************************** راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست انجا جز انکه جان بسپارند چاره نیست هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست *************************************************** سلام ای چشم بارانی ! پناهم می دهی امشب ؟سوالم را که می دانی ! پناهم می دهی امشب ؟منم آن آشنای سالیان گریه و لبخندو امشب رو به ویرانی ، پناهم می دهی امشب *************************************************** "ای تمام باورهای عاشقانه ام ...... تمنای چشمان سیاهم را به چه فروختی؟؟؟؟؟؟؟؟به موحبتی دروغین .....؟؟؟به اندکی عشق......؟ یا به تمنای نگاهی دیگر؟؟؟؟؟؟؟ *************************************************** مي دانم اگر لبخند بر چهره تو بدرخشد همه روزگار را فراموش خواهم كرد .... *************************************************** آدمک آخر دنیاست بخند آدمک مرگ همین جاست بخند دست خطی که ترا عاشق کرد شوخی کاغذی ماست بخند آدمک خر نشوی گریه کنی کل دنیا سراب است بخند آن خدایی که بزرگش خواندی بخدا مثل تو تنهاست بخند *************************************************** يکي ناز مي کنه يکي محبت مي کنه .. . . . اوني که ناز ميکنه هميشه محبت مي بينه اوني که محبت مي کنه هميشه تنهاي تنهاست. *************************************************** ميدوني بزرگ ترين درد دنيا چيه؟ اينه كه بفهمي پناه لحظه هات يه پناه گاه ديگه داره . . . *************************************************** اشــــــکهام جاری شده کسی نیست ببینه بارون اشــــــکهام می خوادفقط ترا ببینه دلـــــم هوات ُ کرده بیا ببین چه خونه بیا اشــکهام ُ پاک کن نذار جاری بمونه بباربارون اشکهام که پائیزهم تمومه اشکی نمونده واسم آخه پائیز تمومه همه جا سفــــید ِ ،رد ِ پایی دیده نمیشه زمستون هم رسیده ولی پیدات نمیشه دیگه چشام نمی خواد هیچوقت ترا ببینه هر وقت ترا ببینه فقط میگه دیونه *************************************************** دل مسوزان که ز هر دل به خدا راهی است آنکه را هیچ به کف نیست به دل آهی است. *************************************************** زندگی گرمی دلهای به هم پیوسته است تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است *************************************************** غم غروب نگاهت نشست بر روحم بمان ستاره که بهار بی تو میمیرد میان دشت بنفشه کنار برکه عشق برای شهر دلم انتظار میمیرد *************************************************** اگر روزی قطار دنیا نگه داشت خبرم کنید چون من عاجزانه خواهان پیاده شدن هستم!!!!... *************************************************** بنام خدای دوست داشتنی نفس برامدو کام از تو بر نمیاید فغان که بخت من از خواب در نمی اید قد بلند ترا تا به بر نمی گیرم درخت کام و مرادم به بر نمی اید مقیم زلف توشد دل که خوش سوادی دید وزان غریب بلا کش خبر نمی اید *************************************************** منو سکوت و شب تنهایی من و تنهایی من و تنهایی ای جوانی دوستتدارم زندگانی دوستت دارم *************************************************** خورشید دمیدو خبر از یار نشد **زیبای مرا نوبت دیدار نشد ***دل گشت پریشان زغم دوری او افسوس دمی فرصت تیمار نشد....... حالا تو قصر یخی بی تو من منتظرم ............ *************************************************** به شانه هایم زدی تا تنهاییم را بتکانی به چه دل خوش کردی به تکاندن برف از شانه های آدم برفی؟؟ *************************************************** در عشق پیروز کسی است که پای به فرار مینهد!!! *************************************************** مدتی است که اشکهایم ...اشکهای دلتنگیم برای تو مانند گذشته نیست...دیگر اشکهایم مانند قبل تسکین دهنده گونه هایم نیست بلکه مانند شلاقیست که عذابم میدهد... مجید ***************************************************

+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 0:0 توسط الهام |


***********************************************

دکتر گفت :قلبت را بیرون بیار

کف دستت بگیر و روی شن های ساحل راه برو ....

خودش را کشت تا به من بفهماند که

عزیزم بی خیالی طی کن

                                                                              مجید کوچولو

***************************************************

بی تفاوت شدم به این زندگی که فقط اسمش زندگی کردنه و مزه آب هم نمیده

                                                                               مجید کو چولو 

**********************************************                   

سنگ شدم میدانم تو هم خوب می دانی چه طور آبم کنی کافی است لحظه ای کوتاه بباری

                                                                                        مجید کوچولو

***********************************************                         

سیاهی چشمانم همچون چشم بندی که بر چشمان اسب می زنند برای مهارش افسارم را به دست شیطان داده تا نبینم ونترسم و به راه او بروم

خدایا تو را به حرمت این شب ها به حرمت کتابت و به منزلت فرستادهات می خواهم ببینم نجاتم بده

                                                                                        مجید کوچولو

  **********************************************                                                                                                                                   

در غروبي بي انتها در انتظار چه نشسته اي

 قلبي که بسوي تو مي آيد

 دلي که عشق تورا در سر دارد

 سينه اي که گرماي وجودتو درون اوست

 و دستهاي که گرمي بخش دستاي توست

 اون مياد از يه غروب

 غروبي همراه با قطرات بارون

 وقتي مياد بوي نمنم بارون همه جا پيچيده

 تو قلبت احساس قشنگي داري

 احساسي که در کنار او به سراق تو مياد

 اما ...وقتي داره ميره ديگه بارون نمي باره

ديگه ابرها نمي تونند اشک بريزند

 آخه اون ديگه رفته ...

                                                                                     حميد صمدي

***************************************************

خدایا ...! من در این سکوت سنگین و مطلق شب به آستان تو آمده ام آنقدر نیازمندم که یارای گفتنم نیست

 آنقدر غرق دریای تمنایم که دلم را فراموش کرده ام

آنقدر اسیر مشتی خاکم که راه آسمان را گم کرده ام

امشب آمده ام اما نه مثل هرشب...

کوله بارم پر از گناه و دستهایم خالی

 من از تو می خواهم ...

بر حال پریشمانم رحم کنی و به من از لطف خویش نظر کنی

 چشمهایم ملتمسانه امیدوار به چشمهای توست

                                                                                            سپهر

***************************************************

می هراسم از ظلمت و سیاهی شب

 می هراسم از کوچه های تاریک و پر پیچ و خم که انتهایشان به ناکجاآباد ختم می شود.

می هراسم از چشم های پلید که مرموزانه به من می نگرد.

کاش زودتر بیایی و روزهای پاییزیم را بهاری کنی

                                                                                             سپهر

***************************************************

من ماندم و یک عمر خاطره ...

 و حتی باور نکردم این بریدن را ...

کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !

 کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود ... کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد ...

رفتی و گریه هایم را ندیدی ...

و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که ...........

 قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم و چرا تو به این سادگی از من دل بریديي ....

                                                                                              سپهر

***************************************************

خدا نگهدار , خدا نگهدار رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی ! رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من.

 تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ... تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ...

و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسمم باشی ...

 افسوس رفتی ...

 ساده ، ساده مثل دلتنگی های من ...

 و حتی ساده مثل سادگی هایم !

                                                                                             سپهر

  ***************************************************

برای آخرين بار می رفتم.

 می رفتم تا دلش را پس دهم رفتم و هديه اش را بردم کز خاطرم رود. بدو گفتم: اينم از ديدار آخر

 با رفتنش،با پس دادن هديه اش گمان می کردم می توانم او را برای هميشه فراموش کنم اشتباه کردم.

 اشتباه او هنوز هم باقی ست چهره اش يک چشمه ی نورانی ست اشتباه کردم.

اشتباه او هنوز بر وسعت چشمانم در دلم باقی ست

 آخر او يادگار روزهای شیرین من است....

                                                                                         سپهر

***********************************************

کسي ديگر نمي کوبد در اين خانه ي متروک ويران را

 کسي ديگر نمي پرسد چرا تنهاي تنهايم

و من چون شمع ميسوزم

و ديگر هيچ چيز از من نمي ماند

 و من گريان و نالانم

و من تنها تنهايم درون کلبه ي خاموش خويش

 اما کسي حال من غمگين نمي پرسد

 و من درياي پر اشکم که طوفاني به دل دارم

 درون سينه ي پر جوش خويش

اما کسي حال من تنها نمي پرسد

 و من چون تک درخت زرد پاييزم که هر دم با نسيمي ميشود برگي جدا از او و ديگر هيچ چيز از من نمي ماند

fast_ gfbf                          

                                                                                                                                             

***********************************************

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 23:33 توسط الهام |


رزوزيوراين جهان را به خواري مي نگرم

و عشق را به سخره مي گيرم

و شهوت نام وآوازه

در چشم من جز خواب و خيالي پوچ نيست

 كه با طليعهء صبحدم رنگ ميبازد

و گر اين لبها به راز و نيازي بگشايد

 به جز اين زمزمهء دعايي بر لبم نيست

بار سنگين اين دل را از من باز ستان و به من رهايي بخش

آهآري

همچنان كه روز هاي عمر من

شتاب آلود به سوي لحظه هاي واپسين گام بر مي دارد

اين است آنچه من به لابه وزاري مي خواهم

در قلمرو مرگ وزندگي

مرا جان آزاده عطا كن

و شهامتي كه رنج را تاب آرم

اميلي برونته

*********************

مشتاق شهرت مباش

طرح ريزي مكن

تلاش براي انجام كاري مكن

تلاش براي مهار دانش مكن

به دست گير آنچه را كه هست

اما گمان مبر كه چيزي است

زندگي كن با آنچه از آسمان آيد

اما تلاش براي نگهداري اش مكن

تهي مباش

دل آدم بي عيب چون آينه است

در جست وجوي چيزي نمي رود

جويا نيست

تنها پاسخ گوست

پس از پس هر كاري بر مي آيد

و آذار نبيند از هيچ كس

توماس مرتون

*********************

نرگس هر روز بر روي آبگيري خم ميشد تا زيبايي خود را در آن تماشا كند . روزي به قدري شيفتهء زيبايي خود شده بود كه در آب افتاد وغرق شد .

به جاي او گلي روييد كه نرگس ناميده شد.

وقتي نرگس مرد پريان جنگل به سراغ آبگير رفتند و در يافتند كه آب شيرين و گواراي آن از اشك شور شده.

پريان از آب گير پرسيدند چرا گريه مي كني؟براي نرگس

گفتند : آه هيچ جاي شگفتي نيست كه تو در عزاي نرگس گريه كني ،زيرا هر چند ما در جنگل هميشه سايه به سايه اش راه ميرفتيم تنها تو بودي كه ميتوانستي از نزديك به زيبايي او چشم بدوزي

آبگير پرسيد: مگر نرگس زيبا بود ؟؟؟

پريان با تعجب پرسيدند :چه كسي بهتر از تو اين را ميداند وانگهي نرگس هر روز زيبايي خود را در آبهاي تو تماشا مي كرد

آبگير لحظه اي غرق در سكوت شد عاقبت گفت :هرگز به زيبايي نرگس پي نبرده بودم ،به اين خاطر براي نرگس گريه مي كنم  كه هر گاه او بر روي من خم مي شد ،من زيبايي خود را در اعماق چشمانش تماشا مي كردم

پا ئولو كوييلو

*********************

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 23:22 توسط الهام |


 

 

روزها مي گذردلحظه ها ميگذرد زمان بدون هيچ صبري طي مي شود .

دلها هر لحظه عاشق تر مي شوند .

آسمان هر روز دور تر ميشود و زمين عميق تر

شب ها طولاني و روز ها پايان ناپذير ميشوند .

درختان لباس سبز خود را از تن به در ميكنند و جنگل شولاي عرياني خود را بر تن ميكند.

باران ديگر رقص كنان نمي بارد و گونه ي عاشقانش را نوازش نمي كند.

 آدم ها هر روز دل صد ها نفر را ميشكنند ووجدانهاشان هنوز آسوده است .

همه ي قلب ها به يكباره از طپش ميافتد اما كسي نيست كه آنها را ترميم كند.

 و عاقبت زندگي به آخر ميرسد و به پايان خود خوشآمد ميگويد.

اما ميدانم حتي تا پايان زندگي هم عاشقت ميمانم ...!!

حتي اگر روز جاي شب و سرما جاي گرما را پر كند....

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 23:16 توسط الهام |


سردم

سرد تر از واژه واژه سرما

 وتنها تر از واژه ي تنهايي

تنها ترين تنهايم اما اميد دارم

به چه چيزي ؟

به اينكه بيايي و دستان يخ زده ام را گرماي عشقت گرماي وجودت بسوزاند

پس بيا هر وقت كه دوست داري بيا  هر زمان كه مي خواهي

ميمانم منتظرت ميمانم تا بيايي ...!

تا در آغوش بگيرمت وتنهايي از من جدا شود

بيا اي همه هستي من

منتظرم....

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 23:45 توسط الهام |


 

آسمان شب بي هيچ ستاره اي زندگي را آغاز مي كند...!

نوزاد بي هيچ تعلقيزندگي را آغاز مي كند...!

عشق بي هيچ تقصيري لعنت مي شود...!

مرگ بي هيچ اشتباهي دور ميشود...!

قلب بي هيچ صدايي مي شكند...!

و دل با نگاهي عاشق مي شود...!

براستي كداميك حقيقت است...!

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 17:14 توسط الهام |


به این ویلاگ سر بزنید ضرر نمی کنید

http://ma2ta-refigh.blogfa.com

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 11:10 توسط الهام |


     عشق آن نیست که به هم خیره شویم

 

عشق آن است که هر دو به یک سو بنگریم

                                                                    

                                                                 آنتون دوسنت اگزوپری

 

      خدا هرگز وارد سر شما نمی شود

 

دری که خدا ازآن استفاده میکند دل شماست

 

                                                                       کوییلو

 

ازشاه راه های بسیار عبور کن به خاطرات برگرد و همه چیز را

 

چنان بنگر که گویی برای نخستین بار می بینی

 

                                                                        تی اس الیوت  

 

درزندگی چیز هایی است که روی آنها این مهر خورده است ارزش مرا تنها زمانی

 

می فهمید که مرا از دست داده اید و دوباره به دست آورده اید . فایده ندارد که

 

بخواهیم میان بر بزنیم

                                                                             کوییلو   

 

 

انسان نقطه ای است میان دو بی نهایت

 

بی نهایت لجن ....بی نهایت فرشته . 

                                                                             دکتر علی شریعتی 

 

شب پشت پنجره ها آهسته نجوا می کند .

 

نگران نباش تنها وتنها با خودت صادق باش .

   

                                                                                  سیمپسون

بیاموزیم که زمزمه های دل دیگری را شنیدن و سخنان بی کلام آن را دریافتن تنها

 

استعداد انسان های بخت یاری است که برای جهان بسیار عزیزند   .

 

 

                                                                              ترزا هانت     

امانت آدم

خدا انسان وعشق

 این است امانتی که بر دوش آدم سنگینی میکند

و این است آن پیمانی که در نخستین بامداد خلقت با خدا بستیم

وخلافت او را در زمین تعهد کردیم

ما برای همین هبوط کردیم

و این چنین است که به سوی او باز می گردیم  .

                                                                      دکتر علی شریعتی

 

مرد خدا گم نام می ماند

 

فضیلت کامل حاصلی ندارد

 

بی خود خود حقیقی است

 

برترین مردم هیچ کس است

                                                                  توماس مرتون

 

پیروزی آغاز شکست است

 

و

 

شهرت آغار ننگ

                                                                      توماس مرتون

اگر به تو اطمینان کنم

 

خداوند همیشه از من

 

 حمایت

 

بر من حکومت

 

و مرا رستگار خواهد کرد

 

                                                                کو ییلو

 

عشق برای رشد تو و برای پیرایش توست

 

میندیش که می توانی عشق را هدایت کنی

 

زیرا اگر عشق ارزشمند بیابدت

 

هدایتت خواهد کرد

                                                                          جبران خلیل جبران

 

جز به جز ...

 

           قدم به قدم...  

 

ای رهگذر راهی وجود ندارد

              

     راه برای این که پیموده شود ساخته می شود

 

         با قدم برداشتن در راه، راه ساخته می شود

 

         و اگر برگردید و به پشت سر بنگرید تنها چیزی که خواهید                  دید جا  پاهایی است که روزی پای شما مجددا آنهارامی پیماید.

 

                                                                آنتونیو ما چادو

 

 

عشق نیز چون آتش است که پنهان نمی ماند

 

زیرا هر چه عاشق در راز پوشی بکوشد

 

باز نگاه دو دیده اش خبرمی دهد از سر ضمیر

 

                                                                                 گوته

 

چرا در غم جوانی از دست رفته بنالم ؟

 

شاید هنوز روز های شیرین در انتظار من باشد

 

حالا که دوران جوانی گذشته را از برابر دیده می گذرانم ؟

 

خاطره ای دل پذیربرای من تسلایی آسمانی همراه می آورد .

 

ای نسیم ها...؟

 

این خاطره ی مرا به آنجا برید که برای نخستین بار دل من به تپشهای دلی دیگر

 

 پاسخ گفت.......

    

                                                                                    لرد بایرون  

 

 

 

مردن یعنی همیشه در یک حالت باقی ماندن اگر بیش از حد آرام هستی ،

زنده نیستی........!؟؟؟

                                                                                       کوییلو

اگر تا کنون زنده ای

به خاطر این است که هنوز به مکانی که باید برسی نرسیده ای

                                   کوییلو

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 23:55 توسط الهام |


بهترین روز ها و ساعت های عمرم

چشمانم بر در خشکید

در انتظارش می مانم

تا آن لحظه که بیاید

روزهای تولدش را جشن میگیرم

وبرای عشقش شادی می کنم

با لبخندش قلبم به شماره می افتد

و با اشکش قلبم از شماره خواهد افتاد

عاشقش می مانم تا آن زوز که عاشقم شود

و تا آن روز جمله ی دوستت دارم را برای او و به او

در گوشه گوشه ی ثانیه ها و لحظه هایم نجوا می کنم

و با یادش ونامش زندگی خواهم کرد

 تاروزی که بیاید و بر در بکوبد

دوستت دارم همیشه و هر لحطه و در هر کجا و هر ساعت

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 23:54 توسط الهام |


کاش زندگی هم کتاب داستانی بود که افرادش بعد از ورق زدن چند صفحه به هم می رسیدند و همهی بی تفاوتی ها طرف مقابلشون توی یک پاراگراف خلاصه می شد و با نگاه کوچولو همه حرف ها رو می شد فهمید کاش زندگی هم به جای شبانه روز به جای 24 ساعت 24 صفحه بود .

کاش اون زور اون مثل توی کتابها  وقتی من جلوی در خونشون بود م یه نگاه دزدکی به من می کرد و میفهمید من چه حالی دارم اما اون بی تفاوت بی تفاوت حتی حالم رو نپرسید شاید اصلا جواب سلامم رو هم نداد نمی دونم شاید اصلا نشنید.

 چون از خجالت خیلی آروم سلام کردم انتظار دیدنشو تو خونه نداشتم بیرون دنبالش می گشتم

اما مهم نیست مهم اینه که من میدونم  شاید هم اونم بدونه اما به روی خودش نمیاره

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 19:4 توسط الهام |


 

       ((LOVE)) مخفف عبارا ت  

LAKE OF SORROW

دریاچه ی غم

OCEAN   OF TEARS

اقیانوس اشک

VALLEY OF DEATH

دره مرگ

END OF LIFE

آخر زندگی

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 19:3 توسط الهام |


 

از صبح تا شب این ملودی زرد را

                                                      در خیال سبزم

                                                                با یاد سرخت

                                                                       زمزمه می کنم

که هر لحظه به انتهای آبی آسمان آبی

وسبزی جنگل                                        

به روشنی نور                                                   

و به بلندای واژه ی مهر                                                              

به وسعت واژه واژه دوست داشتن

دوستت دارم                                                

می ستایمت و در انتهای قلبم از تمام عشق تو سر ریز می شوم

به آن عشق که هر واژه اش دوست داشتنی تر از دوست داشتن است

دوستت دارم ای معشوق من        

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 19:2 توسط الهام |


به تو می اندیشم به تو که تند تر از طیفی و نور

و بلند تر از سرو

سبز تر از برگ درخت

پاک تر از آب روان

به تو می اندیشم به تو که خورشیدی

به تو که خاک زمیمن از تو توان می گیرد

به تو که گل به تمنای وجودت شکفت

و

ابر گریست

به تو که عشق تر از عشقی و بس

به تو که واژ ه تر از واژه ی تنهایی من واژه سرودی

آری

به تو ای صاحب هستی  به تو آری به تو می اندیشم

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 19:2 توسط الهام |


خیره به مسیری که رفته بود ایستاده بود با اندیشه ای پر از سوال

 بی جواب که در سرش داشت.

نمی دانست چرا رفت  رفت بعد از اینکه حرف دلش را شنید رفت و دیگر به پشت سرش هم نگاه نکرد.

خواست فریاد بزند و صدایش کند اما صدایش در گلو خفه شد ...!

دور ودور تر میشد و قطره قطره وجودش را با خود می برد .

نرو....نرو...نرو....خواهش میکنم نرو ...

کجا می روی مگر چه گفتم ؟

آیا حرف بدی زدم ....؟

نرو به آن که می پرستی نرو.

زانو زد روی زمین بی اختیار اشکش جازی شده بود...

خدایا مگه چی گفتم؟

گفت می روم تا بمیرم تا تو از دستم راحت شوی و برای ابد

 فراموشم کنی.

من هم گفتم برو: اما این را فراموش نکن که اگر تو میمیری که من از دستت راحت شوم من زود تر از تو خواهم مرد که آنجا هم که می آیی از تو استقبال کنم...!؟

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 19:55 توسط الهام |


 

هر کاری که فکر می کنی باید انجام بدی همین امروز انجام بده

 

 وبه این فکر کن که شاید فردایی برای جبران نباشد

 

و در آخر تو بمانی و کلی کار انجام نشده

 

و هزاران هزار حرف نگفته و صدها دل شکسته

 

 که گذاشته بودی برای بعد که به دستشان بیاوری اما دیگر

 

 فرصت پیدا نشد

 

وتو نیستی که دیگر حرف بزنی و درد هایت را بگویی

 

 کارامروزت را به فردا مگذار که

 

شاید فردایی نیاید که انجامشان دهی

 

برو ودلهایی را که شکسته ای به دست بیاور

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 23:9 توسط الهام |


به کدامین گناه مجازات میکنی دلم را

 

به جرم این که تو را دوست دارد یا به خاطر این عالم فانی به خاطر این که عاشق است و تو را می ستاید به کدام گناه مجازاتش میکنی و به دارش می آویزیش.

 

ایرادی ندارد بی انداز طناب دارت را به دور گردنم بی انداز اما نگو عاشق نباشد.

 

 چون میدانم حاضر است بمیرد اما از یاد تو لحظه ای غافل نشود و نمی خواهد باور کند که عاشق تو نیست .

 

اعدامش کن ...!!

 

دارش بزن ...!!!

 

فراموشش کن ...!

 

برای همیشه از یاد ببرش.

 

اما بدان تا ابد تا زمانی که واژه ای به نام واژه ی عشق وجود دارد و تا زمانی

 

که خداوند عاشق است

دست از عشقت نخواهم کشید

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 23:2 توسط الهام |


+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 23:19 توسط الهام |


من عقیده دارم هر انسانی که پا به این کره ی خاکی میگذارد علاوه بر همه ی چیزهایی که با خودش می آورد خدای مهربون براش دوتا هم شناسنامه میفرسته یه شناسنامه ی زمینی یه آسمونی

که این شناسنامه ها با هم فرق دارن می دونی فرقشون چیه

شناسنامه ی زمینی خالی خالی

 

نام: ؟؟؟        نام خانوادگی: ؟؟؟   نام پدر: ؟؟؟    تاریخ تولد:؟؟؟         و ...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هیچی نداره

 

اما....................اما...................؟؟!

 

اما شناسنامه ی آسمونی پر پر

 

نام :انسان    نام خانوادگی: زندگی    تاریخ تولد :یه روز خوب خدا                 و....؟؟؟؟؟؟

 

همی صفحه هاش پر پر صفحه دوم نام همسر تاریخ ازدواج نام فرزندان تاریخ تولدهای فرزندان حتی بعضی ها صفحه ی طلاق

ومهم تر از همه ی صفحه ها صفحه ی آخر بازهم

 

 نام، نام خانوادگی ،تاریخ......تاریخ وفات

 

ای کاش یه روزی برسه که شناسنامه ی آسمونی آدم رو به دستش بدن بگن برو

 

 

                       اما ..ای کاش

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 17:9 توسط الهام |


تو دل یه شب وسط غم تنهایی آسمون سفره ی دلمو واسه ی ستاره ها باز کردم

بهشون گفتم همهی چیز هایی که تا حالا بلد بودم همهی چیز هایی رو که تازه یاد گرفته بودم یاد م رفت دیگه هیچی نمی دونم

صدای سکوت شلوغ جنگل تو هیاهوی تنهایی آسمون غوغا می کرد و من مونده بودم تنها تر از همه ی آسمون 

صدای نبض شاخه های خشک نارون روی زمین را می شنیدم که ضعیف وضعیف تر می شد تو خلوت خودم بهش التماس میکردم  که نمیره اما به التماسام گوش نکرد

مرد خیلی آروم وبی صدا

تا حالا شده تو یه بیابون برهوت گم بشی بی آب و غذا من گم شدم اما نه توی یهبیابون توی یه جنگل یه جنگل وحشی جنگل ذهنم جنگل فکرم تا اینجا که باهام اومدی به این نتیجه نرسیدی که من گم شدم تو خودم تو ضمیر ناخود آگاهم تو قلبم من گم شدم من با نابودی یه ...یه نمیدونم یه چی فاصله دارم ولی نا بود می شم اینو میدونم واینا تنها چیزهایی که میدونم 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 19:25 توسط الهام |


یه روز وسط وسعت طلایی زمین یه نفر در قلبمو زد

با چهرهای خندان به سمتش دویدم

در را به رویم گشودم

گفتم بفرمایید

گفت شنیده ام قلبتان شکسته آمده ام ترمیمش کنم

قلبم را بیرون کشیدم و به دستش دادم

بعد از چند لحظه دیدم

گریست

به سمتش رفتم چرا میگریی

آخر شنیدهام اشک عاشق زخم دل معشوقش را ترمیم

 می کند

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 19:24 توسط الهام |


با شاخه گلی سپید به سمتم آمد دستم را دراز کردم شاخه ء گل را از دستش بگیرم گفت :

صبر کن

لبانش را به گل نزدیک کرد وآن را بوسید آن را به دستم داد و رفت

صدایش کردم باز نگشت به گل در دستم نگاه کردم گل سپیدش به گل سرخ سوزانی تبدیل شده بود

فریاد زدم

             دوستت دارم

گل لبخند زد.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 19:24 توسط الهام |


+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 21:29 توسط الهام |


این عجب نیست

که قلب مردم به تمنای وصال طپشی است

آرزومند است و بس

 

این عجب نیست

که پرواز پرستو به سرمایه ی غم پولی نیست

چون گران است غم پروازش

 

این عجب نیست

که ما هم غم تنهایی تو را می شنویم

خودمان تنهاییم

 

این عجب نیست

که لولو ز بن سنگ سیاه کف دریا متولدشود آری

چون تولد زیباست

 

این عجب نیست

که در ئوری تو کنجها خلوت تنهایی من باشد و بس

خلوت تنهایی تنهاست

 

این عجب نیست

که قاصد به سر قاصدکی بوسه نزد

چون لبانش خون بود

 

 

این عجب نیست

که پروانه سر مرده ی گل گریه نکرد

چون خودش مرد

 

این عجب نیست

که خورشید به چشمان تماشایی تومویه نکرد

بدنش سوزان بود

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 21:2 توسط الهام |


سردم سرد تر از واژه ی سرما و تنها تر از تنهاترین تنهایی

اما امید دارم ...!!!

به چه چیزی ...؟؟

به اینکه بیایی و دستان یخ زده ام را گرمای عشقت گرمای وجودت بسوزاند .

 

پس بیا هر وقت که دوست داری هر زمان که می خواهی

می مانم ... منتظرت می مانم تا بیایی .

تا در آغوش بگیرمت وتنهایی از من جدا شود.

بیا ای همه ی هستی من...

منتظرم...!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 23:23 توسط الهام |


تا حالا شده یه قاصدک بیاد وبشینه روی لبات

 

اگه این جوری شده اینو بدون که

 

اون قاصدک منم که اومدم بچینم یه بوسه از لبات

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 23:21 توسط الهام |


 

به تو تقدیم میکنم گرم ترین بوسه هایم را و

 

 می نشانم آن را روی گونه های سر دت

 

                        ای زیباترینم

 

 به فدای چشمان پر از اشکت لحظه ی به هم رسیدن

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 23:59 توسط الهام |